صعب روزی

زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت / صعب روزی، بوالعجب کاری ،پریشان عالمی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 12:42  توسط بنده خدا  | 

آخرین شماره آینده سازان !


آینده سازان دوست های زیادی به من داد و البته دوستی های زیادی ... انگار همین دیروز بود که با جلال سمیعی رفتیم پیش سردبیر اون موقع مجله «فرشاد مهدی پور» دلم با این مجله بود و الان دلم یک جورایی گرفته

این اواخر (با عرض معذرت از سید مجتبی) به طرز تهوع آوری سیاسی می شد ولی باز هم دلم باهاش بود . از سال 83 تا امروز مسئول صفحه طنزش بودم و لابد حالا باید خیلی غمگین باشم . 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 22:45  توسط بنده خدا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 22:43  توسط بنده خدا  | 

aشوخی پشت وانتی !

از آن دیر بازها انسان – بخصوص از نوع ایرانی اش – سر کار می آمد که به نوعی سرکار باشد و بقیه را هم سرکار بگذارد. به طوری که با مهارت تمام بتواند کار امروز جماعت را به فردا بیندازد و آب از آب تکان نخورد! بیکاری مفرط و کمبود مجلات جدول – که از مشکلات بزرگ فرهنگی مملکت است! – هم باعث اختراع چیزهایی به نام شوخی، جک، شب های خاطره (که در روز برپا می شد! ) و ... شد. حالا ما با جک و خاطره و اینجور چیزها کار ندرایم ولی شوخی در این میان بازهم تقسیماتی دارد! احتمالاً روی کره زمین هیچ کس طرفدار شوخی خنک نیست، به جز شوخی کننده خنک آن! بهترین نوع شوخی را شوخی لردی نام گذاشته اند که احتمالاً اولین شوخی کننده آن از پدری لر و مادری کرد بوده است، که بچه شان شده «لرد»! جان مادرتان اینطوری شوخی کنید! شوخی نوع بعد شوخی دستی است که در انواع پس گردنی، لگد (در اینجا پا تسامحاً دست تلقی می شود)، نیشگون و ... عرضه می شود! و نوع های اسپید شوخی ها را «پشت وانتی» نام گذاشتند! در این نوع شوخی استفاده از انواع اسلحه های سرد و گرم مجاز بوده و شوخی کننده (البته فقط به شوخی) می تواند حتی شکم طرف مقابلش را سفره کند! ...

*

ای برادران ایمانی بنده! از شما سوال می کنم : درست است؟ آدم می رود سر کار که از همان کارهایی که دربالا عرض شد بکند، نه اینکه ... اصلاً مگر محل کار شما پشت وانت است که به حریم ساکنان آن وارد می شوی! آقا جان بنشین جدولت را حل کن، جکت را بگو، قیافه ارباب رجوعت را مسخره کن، دیگر به سیم برق سه فاز چکار داری که به میز همکارت وصل کنی!؟

از قدیم گفته اند : چرا عاقل کند کاری، شاید که پلنگ خفته باشد! خب شاید واقعاً خفته باشد برادر من! شاید طرف جنبه نداشته باشد، قاط بزند! آخر چرا همینطوری بی محابا و بولدوزری باهاش شوخی می کنی؟ آخر چرا؟ این چه ...

**

بوم!

**

در اینجا نصیحت کننده و تحلیل گر مسائل اجتماعی با شوخی با مزه ای منفجر شده و جان به جان آفرین تسلیم کرد!!


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 14:25  توسط بنده خدا  | 

یه سر !!

یه سر هم به سایت مزون اسپندار بزنید . نظرتون رو هم بگید . به قول بعضی ها « مرسی ! »

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 17:56  توسط بنده خدا  | 

یارانه ... و دیگر هیچ !!

بعد از اجرای قانون هدفمند شدن یارانه ها خیلی اتفاقات افتاد :

رسانه های خارجی از روسایشان عذرخواهی کردند چون نشد آن چیزی که باید می شد !

آرد از نانوا عذرخواهی کرد و چهل برابر شد !

نانوا از آرد عذرخواهی کرد و گفت که برای کوبیدن مشت محکم به دهان تو هم که شده من قیمت نان خودم را فوق فوقش دو برابر می کنم تا آنجات بسوزد ولی ته نگیرد !

راننده های آژانس از مسافران عذرخواهی کردند و گفتند که می روند تا جا برای جوان ترها باز باشد !

مسافران از راننده ها عذرخواهی کردند و گفتند : « چه خبره ؟!!»

یکی از نویسنده های یکی از نشریات از نشریه اش عذرخواهی کرد و گفت : بالاخره شما نویسنده اید یا ما ؟!

یکی از نشریات ، از نویسنده های خود عذر خواهی کرد و گفت : در جهت حمایت از قانون هدفمند شدن یارانه ها و ارزان شدن همه چیز ما هم 20 درصد از حق التحریر شما برداشتیم ، حلال کنید !

مردم از مسئولان عذرخواهی کردند ، چون فهمیدند وقتی بنزین و گازوئیل گران می شود ، ماکارونی ارزان می شود و توی تلویزیون پخش می شوند !

مسئولان از مردم عذرخواهی کردند چون فهمیدند قانون به این خوبی را سال های سال اجرا نکردند تا همه چیز یکهو ارزان بشود !

علم اقتصاد از همه بستگان سببی و نسبی اش عذر خواهی کرد چون فکر می کرد با گران شدن یکی از ارکان تولید ، طبیعتاً باید قیمت تمام شده محصول بالا برود ، ولی نرفت بلکه پایین هم امد !

سایپا از ایران خودرو ، ایران خودرو از سایپا عذرخواهی کردند و گفتند : خواهش می کنم بفرمایید ، شما بزرگترید ! نخیر شما دست راستید ، شما بفرمایید ... و قیمت خودرو در بازار افزایش نیافت !

مسئولان کشورهای خارجی در جواب مردم کشورشان که گفتند :« خدا لعنتتان بکند که یارانه ما را بالا کشیده بودید تا حالا » عذرخواهی کردند و گفتند : ما پول یارانه شما را توی قیمت خودروهایتان حساب کرده ایم !!

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 19:57  توسط بنده خدا  | 

ورزش سنگین !!

آخه توی پارک زن می‌رود ورزش؟ حالا شما هی بگو همه دخترهای مملکت ما دچار اشکالات اسکلتی و زبانم لال اندامی هستند. مگر شما همه دخترهای مملکت را دیده‌ای؟ ما که این همه دور و برمان بحمد خدا پر است ندیده‌ایم. ماشاءالله یکی از یکی بهتر، سرحال تر. درست است که توی کوچه و خیابان ورزش نمی‌کنند، ولی پیش خود ما که حلال‌شان هستیم ورزش سنگین می‌کنندها!


منتشر شده در سایت دخت ایران

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 22:9  توسط بنده خدا  | 

حالا حکایت ماست ؟!



او بیزیم کندیمیزدن دیر ، عقلی بی زادلارا یئتیشمز !

 

دزدی به باغ یک روستایی دستبرد زد ، غافل از اینکه باغبان در کمین نشسته است . خلاصه دزد دستگیر شد و مرد پاهایش را با طناب بست و در باغ رهایش کرد .  خودش به سرعت پیش ارباب رفت که : دزد گرفته ام و الان در باغ است و پاهایش را هم بسته ام ، چه دستور می فرمایید ؟

ارباب گفت : خنگ خدا ! فکر نکردی که دستهایش آزاد است و خودش پاهایش را باز می کند ؟ باغبان گفت : خیالتان راحت باشد ! او اهل ده ماست ، عقلش به این چیزها نمی رسد !

 

غاز کیمین نه بویونونو اوزادیسان ؟ بو کیشی بوردا قیزیل کیمین سوز دئیر !

 

دو نفر با هم دعوا می کنند . یکی از آنها پیش قاضی می رود و برای اینکه قاضی طرف او را بگیرد ، غازی را به عنوان رشوه به او می دهد . وقتی هر دو پیش قاضی می آیند ، قاضی بر خلاف تصور مرد ، طرف روبرویی را که چند سکه طلا زیر تشک او گذاشته می گیرد . غاز آورنده که چنین می بیند ، برای متوجه کردن قاضی گردنش را دراز می کند . قاضی می گوید : چرا مثل غاز گردنت را دراز می کنی ؟ ببین ! این مرد حرف می زند مثل طلا !

 

قوی دئسین لر ، آقا خانین بر ائششه کی ده واریمیش .

 

روستایی از شهر مقداری خیار می خرد و به طرف ده راه می افتد . وسط راه برای رفع خستگی و تشنگی شروع می کن د به خوردن خیارها . اول خیارها را پوست می کند و با خودش می گوید : بگذار فکر کنند که یک خانی اینجا نشسته بود ! خیارها که تمام می شوند ، روستایی باز هم سیر نشده است . این دفعه شروع می کند به خوردن پوست خیارهایی که کنده بود و می گوید : بگذار بگویند ، آقا خان یک خر هم داشته !!

 

هره اوز ده وه سین آختارار !!

 

مردی شترش را گم کرده بود . کنار چشمه ای رسید ، دید دختری آب بر می دارد . پرسید : شتر مرا ندید ؟ دختر گفت : مرا به پسر کدخدا خواستگاری کردند ، نرفتم . مرد دوباره از شترش پرسید . دختر گفت : مرا به  پسر عمیم خواستگاری کردند ، نرفتم . مرد عصبانی شد و گفت : بابا ! من از شترم سوال می کنم ، تو چه می گویی ؟

دختر گفت : هر کس دنبال شتر خودش است !

 

آی الله ! خانیم سو ایستیه یوردی .

 

در زمانهای قدیم ، مادر شوهرها قدرت مطلق خانه بودند و عروسها بدون اجازه آنها اجازنه آب خوردن هم نداشتند . روزی تازه عروسی از غایت تشنگی به بیتابی و بی طاقتی رسید . اما چون جرات رفتن به سر کوزه آب نداشت ، در دل خود خدا خدا می کرد که : ای خدا ! چی می شد خانم آب می خواست ؟!

 

اوچ آی من سنه گلمیشم ، اوچ آی سن منی آلیبسان ، رجب ، شعبان ، رمضان ، بی دوققوز آی !

 

همسر مرد ساده لوحی سه ماه بعد از عروسی ، بچه ای زایید . زن در جواب سوال مرد گفت : بچه نه ماهه  به دنیا آمده است ! سه ماه است من زن تو شده ام ، سه ماه هم است که تو مرا گرفته ای ، رجب ، شعبان رمضان ، این نه ماه !!!

 

نیه ائششه ک دن دانیش میسوز ؟

 

زن و شوهر روستایی شب هنگام به آرامی و نجوا صحبت می کردند . مرد گفت : پسرمان به سن ازدواج رسیده و واجب است که الاغ سیاهمان را بفروشیم و خرج عروسی او کنیم . زن هم  حرف او را تایید کرد . بعد از چند دقیقه موضوع حرفشان عوض شد . پسر که چند قدم دورتر در رختخواب خوابیده بود ، بلند شد و گفت : چرا درباره خره حرف نمی زنید ؟

 

سن دودوگی چالدون !

 

مرد روستایی به شهر می رفت . اطرافیان هر کدام چیزی را به او سفارش می دادند تا از شهر بخرد ، بدون اینکه پولی بدهند . در این میان پسرکی پنج ریال به مرد داد و گفت : یک سوت سوتک هم برای من بخر . روستایی گفت : تو ( از الان ) سوت سوتکت را زدی !

 

آدون هیبت الله دیر یا منی قورخودیسان ؟

 

مرد ترسو و ریزه میزه ای از مرد قلچماقی می پرسد : اسمت چیست ؟ مرد با صدای نتراشیده و نخراشیده ای می گوید : هیبت الله !

مرد لاغر می گوید : واقعا اسمت هیبت الله است یا می خواهی مرا بترسانی ؟!

 

آرواد ! سن ایچریدن ، من اشیگدن ، یاخشی ائو اوللوق !

 

روزی ملانصرالدین دسته گلی به آب داده بود و قسمتی از اثاثه خانه را به قیمت ناچیزی فروخته بود . داخل خانه که شدذ ، متوجه دست های زنش شد و پرسید : پس النگوهایت کو ؟ زن جواب داد : چون دیدم لبو فروش می خواهد سرم کلاه گذاشته و لبو را سبک تر حساب کند . به همین خاطر لنگو ها را پنهانی در کفه ترازو انداختم تا پدرش را در بیاورم ! ملا خندید گفت : زن ! من بیرون ، تو داخل ، خوب خانه ای می سازیم !

 

آیی بدجانور دور .

 

از کسی پرسیدند : خرس بچه می زاید یا تخم می کند ؟ می گوید : تخم می کند ! می گویند : اشتباه گفتی ، بچه می زاید . مرد جواب مب دهد : خرس بد جانوری است ، اگر تخم کرد ، تو مانعش می شوی ؟

 

انبار شیرینده ن ویردی کربلا شیرینه !

 

واعظی برای روستایی ها از احکام انواع آب ، از قبیل : آب باران ، آب جوی و آب حوض و ... شرح می داد . یکی از روستایی ها بلند وشد و پرسید : حکم آب شیر انبار چیست ؟ واعظ که درباره این آب چیزی نمی دانست ، گفت : گفتی شیر ، یاد شیر کربلا افتادم ...

 

بو آیاقدان ، ده وه اوشاقیمیش !

 

شتری با گاو گوسفندی می چریدند . علف لذیذی دیدند و هر یک خواستند که آن را تنها بخورند . برای رفع دعوا قرار شد آن کس که سنش از همه بیشتر بود علف را بخورد . گوسفند گفت : من و گوسفند فدیه حضرت اسماعیل ، هر دو از یک پستان شیر خوردیم . گاو گفت : من در چراگاه بهشت بودم که خطاب خداوند رسید تا به زمین بروم و برای حضرت آدم شیار کنم . شتر که از غفلت آنها استفاده کرده بود و علف را کنده بود ، همان طور که می جوید گفت : راست می گویید ، آن وقتها من بچه بودم !

 

بوردا حسین کرد گیلیف دن گچیب .

 

درویشی که در قهوه خانه قصه حسین کرد را تعریف می کرد ، ضمن داستان شمه ای از استحکام و بلندی قلعهای را شرح داده و گفت : بله ! وقتی حسین کرد قلعه گشا زوایای خلوت این قلعه را گشت ...» در اینجا یکی از مستمعین با تعجب پرسید : بابا درویش ! نگفتی حسین کرد چطوری وارد این قلعه محکم شد ؟ درویش کمی فکر کرد و پاسخ داد : اینجا حسین کرد از راه آب آمده  بود تو !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 21:34  توسط بنده خدا  | 

ای پدر سوخته ...


گفتم : بابا ! تابستونا چه  بازی هایی می کردید ؟

گفت : پسر جان ! من خیلی جدی تر از این حرفها بودم . می رفتم سر کار .

گفتم : چی کارهایی می کردید ؟

گفت :  به سن تو که بودم ، همه کار کردم . نقاشی ، هندوانه فروشی ، بنایی ، آهنگری ، خیاطی ، نجاری ، مکانیکی ، خشکشویی ، شانسی فروشی ، بامیه فروشی ، بقالی ، چقالی ...

گفتم : بابا ! چقال که بودی چکار می کردی ؟

گفت : اِم م م م .... پسرم الان یادم نمی آد !!

گفتم : من هم دوست دارم کار کنم .

گفت : آفرین ! حقا که پسر خودمی ! حالا چه کاری رو دوست داری ؟

گفتم : شیرینی فروشی ، میوه فروشی ، گیم نت ، رانندگی ، فوتبالیستی ، بازیگری ...

گفت : نه ! اینها خوب نیست . یه مکانیکیی ،  صافکاریی ، خیاطیی ...

گفتم : بقا لیی ، چقا لیی !!

گفت : ای پدر سوخته !

گفتم : بابا ، تو چند سال بچه بودی ؟!

گفت : چی گفتی ؟ چندسال بچه بودم ؟ خب ... همه چند سال بچه اند ؟

گفتم : همه ده پونزده سال .

گفت : خب من هم ده پونزده سال .

گفتم : ولی من فکر کنم شما بیست سی سال بچه بودید !

گفت : نه پسر جان آدم که نمی تونه بیست سی سال بچه باشه .

گفتم :  با حسابی که شما گفتید ، باید بیست سی تا تابستون بچه بودید و  کار می کردید !!

گفت : اِ اِ اِ ... نه اونطوری که نه .

گفتم : پس چطوری ؟

گفت : به کسی نمی گی ؟ قول می دی ؟

گفتم : قول می دم .

گفت : تابستون که می شد بابابزرگت برم می داشت می برد مکانیکی تا بلکه در آینده محتاج مکانیک نشوم ، ولی یک هفته نگذشته وقتی مادر بزرگت لباسهای سیاهم را می دید نمی گذاشت از فردایش بروم سر کار .دو روز بعد دوباره بابا بزرگ باز هم برای همان آینده و این چیزها مرا می برد خدمت اوستا خیاط . بعد از سه چهار روز  حتما سوزنی ، قیچیی چیزی پیدا می شد که بلایی سرم بیاورد و ... باز همان آش و همان کاسه. ولی پدربزرگت تسلیم نمی شد و البته  توقع تسلیم شدن از مادربزگت هم بعید بود . خلاصه هر روز توی یک مغازه ای مهمان بودم تا تابستان تمام می شد .

گفتم : بابا ! شما بیشتر از اینکه کار بکنید گردش علمی می رفتید !!

خندید و گفت : ای پدر سوخته ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 22:55  توسط بنده خدا  | 

فیش دو پرداختی + افسانه هوای پاک !!

آدمیزاده شیر خام خورده است ، قبول که دارید ؟! خدا را شکر . آن قدیم ها مادربزرگ های ما همیشه حواسشان بود که شلوار پدربزرگ هایمان دو تا نشود !! حالا چرا شلوار ؟ چه می دانم ، شاید آن موقع واحد شمارش مالکیت ، شلوار بوده ! ولی به هر حال مطلب اینجا بود که زن های آن روزگار پول و پله مردهایشان را آنقدری نگه می داشتند که هشت شان همشه گرو نه شان باشد ! که یک وقت چی نشود ؟ بله ! شلوار آقا دو تا نشود ، نرود فکر یک زن دیگر بکند ، نرود دنبال تجدید فراش و از این حرف ها ! اما زن های امروز خدا را شکر اصلاً به این فکرها  نیستند . یعنی خیالشان راحت است . نه از صداقت و ذوالنون بودن شوهرهایشان ها ، از همان گرویی معروف . حالا دیگر نیازی به گرو کشی و  خرج کردن کیسه مرد نیست . الحمدالله آنقدر دفترچه قسط و پرداخت های داخلی و خارجی و قصاب و بقال محل هست که وقتی مرد از کنار باجه عابر بانک سالمی که حقوقش را پرداخته دو قدم دور می شود ، پول ها بر اساس اصل پایداری انرژی و ماده از بین نمی رودند ، بلکه از جیب کارمند به جیب همان بقال و قصاب کذا واریز می شوند، می روند پی کارشان !

این موضوع چند صباحی خیال زن های عالم را راحت کرده بود که مردشان در عالم خیال هم به دو تا شلوار فکر نخواهد کرد . اما یک خبر خواب آسوده زن های کارمندان را چند لحظه ای برآشفت : « فیش های حقوقی کارمندان دو پرداختی می شود » . یعنی ممکن است با دو تا پرداخت دو تا شلوار خرید و به همان نسبت ، دو تا زن گرفت و ... وای !!

چند روزی اگر از کنار خانه هر کارمند دولت رد می شدی ، می شنیدی که خانم فریاد می زند : « زود باش پرداختی دومت را رد کن بیاد ! » و مرد بیچاره : « ها ؟ پرداختی دوم ؟ چی ؟ کجا ؟ کی ؟...»

حالا مردها مانده اند با یک خبر خشک خالی و یک کوه توقع و خیالات که :« فکر می کنی من خبر ندارم ؟ تا پرداختی دومت را نیاوری و توی این خانه خرج نکنی ، یک دقیقه هم توی این خانه نمی مانم ! آی داد ! آی هوار ! »

ما روزنامه نویس ها هم دلسوز مردمیم . حالا کاری نداریم که خودمان لختیم و دائم جامه می دوزیم ، ولی بر حسب وظیفه مان توی این روزنامه می نویسیم که : ای خواهران عزیز ! ای بانوان محترمه ! هنوز خبری نیست . فیش ها هنوز همان یک پرداختی است . تازه اگر دو پرداختی هم بشود معلوم نیست که همان مبلغ قدیم را در دو قسط ندهند ، بلکه آخر برج مثل جوجه کلاغ ها دهان با اسمان نگیرند این جماعت بیچاره ! فعلاً نگران نباشید ، آن تیتر را هم بگذارید به حساب مصاحبه ! آخر شما که نمی دانید آدم موقع مصاحبه ، وعده دانش همچین حال می آید و یک چیزی می گوید که بقیه را خوش بیاید ، همین !

**************

بعد التحریر : نوشته ام « توی این روزنامه می نویسیم » حالا باید بنویسم : « توی اون روزنامه می نوشتیم !!»


*************************

1 - احمدی نژاد : هیچ ماشینی هم توی تهران نباید ، بازدم شهروندان آلودگی ایجاد می کند ( خدایی همچین حرفی را گفته ها ! )

2 - برای بچه شش ساله ام گفتم که بابا دارن با هواپیما ملخی آب می پاشن هوای تهران تمیز بشه ، خندید و گفت : بابا شوخی نکن با اون رانندگی ات !!

3 - گفته اند ( من هم شنیده ام ) یک بنده خدایی گفته برای تمیزی بیشتر از آتش نشانان خواهش خواهیم کرد سر شیلنگشان را بگیرند بالا هوا تمیز بشود ، هر چه قسم خوردند ، باور نکردم ... !


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:10  توسط بنده خدا  |