حالا او بايد انتخاب مي كرد ؛ ماموريتي براي نجات وطن يا مستراح . تصميم
دشواري بود . نمي توانست درست فكر كند . هميشه منتظر چنين روزي بود . روزها و شب
ها توي جنگلهاي نمناك و تاريك آمازون در ميان دوستان و همرزمان انقلابي اش با
امپرياليست ها و پشه هاي مالاريا جنگيده بود و حالا آن روز ، روز امتحان بود . نمي
توانست درست بينديشد ولي مطمئن بود وقتي كه كريستي در مورد چيزي به جان مادرش قسم
بخورد ، حكماً دروغ نمي گويد . يادش آمد كه كريستي به جان آن پيرزن كه حالا توي
يكي از دهكده هاي دولتي گروگان مانده بود قسم خورد كه شش ماه تمام براي اجراي اين
نقشه برنامه ريزي كرده اند و حذف آن كثافت ( توي تشكيلات دشمن را اينطوري صدا مي
كردند و براي كسي تبعيض قائل نمي شدند ) مهمترين قدم براي تشكيلات است . و او بهترين نفر براي اجراي اين نقشه است ،
كريستي براي بار آخر جان مادرش را قسم خورد !
به هفت سال تعليمات نظامي و چريكي سخت در ميان جنگل انديشيد . هفت سال تمام
تعليم و همه آن تعليمات در يك لحظه بوم … داشت مي ريخت . جلوي خودش را گرفت . حالا
گابريل با نارنجك ها و بمب هاي بسته به دور كمرش منتظر آن كثافت بيچاره بود . ( بچه
ها قرباني را اينطوري صدا مي كردند و براي كسي تبعيض قائل نمي شدند ! ) ژنرال بلند
پايه ارتش دولتي ماهي يكبار به اصرار اهل و عيال ماموريتي غير نظامي را انتخاب مي
كرد و به جاي صدور فرمان آتش با نوه هايش توي شهر بازي بزرگ شهر چس فيل و پفك نمكي
مي خورد . آن روز هم شهر بازي شهر قرق شده بود و رنجبران زحمتكش نمي توانستند
آخرين پزوهايشان را توي صف لاتاري و قرعه كشي سفر به آمريكا هدر بدهند . همانطور
كه به خود مي پيچيد به ياد آورد با چه مشقت و برنامه ريزي توانست به عنوان متصدي
يكي از اسباب بازي ها ( چرخ و فلك بود ولي به رمز آسياب بادي مي خواندندش ) در
پارك استخدام بشود .
جرات حركت نداشت ، به او گفته بودند يك تك تيرانداز از گوشه اي نامعلوم هدفش
گرفته است تا اگر به هر دليل موفق نشد ، خلاصش كند . به آن تك تيرانداز فكر كرد .
با خود گفت : بايد خود آن خوزه ديوانه باشه ! يادش بخير چقدر بچه خوبي بود . باهاش
خيلي حال مي كردم . آره خوزه بچه خوبيه ، تيرش خطا نمي كنه . دوباره انديشيد :
يعني الان خوزه دست به آب نداره ؟!
نارنجكها و بمبهاي جاسازي شده در لباسش ، مخصوصاً دور كمر ! ، فشار مثانه اش
را بيشتر كرده بود . با خودش دعا كرد : « خدا كنه قبل از اينكه اتفاقي بيفته ،
پيداشون بشه . » با احتياط جابجا شد ولي فشار كم نمي شد . سرش را چرخاند : «
اينطرفها كه نمي تونه باشه ، احتمالا پشت سرمه . »
ژنرال با بچه ها ، عروس ها و دامادها و نوه ها و محافظانش آمد . دوست داشت
فرياد خوشحالي بزند . به تنها چيزي كه فكر نمي كرد ، مرگ بود . البته شب قبل چند
دقيقه اي به آن فكر كرد ولي در آن لحظات ، نه هرگز ! تنها با خود گفت : « اگه واقعاً
اون دنيايي باشه ، اول مي رم مستراح ! »
ژنرال را ديد كه دنبال نوه هايش كرده است . قرار اين بود : « هر وقت اومدند سر
وقت آسياب بادي ، موقع باز كردن در بهشون نزديك مي شي و بعد … بوم ! » داشت مي
تركيد . دختر بچه مو بور مي خواست چرخ و فلك سوار شود ، ولي دو تا پسر بچه بزرگتر
رفتند سراغ كشتي پرنده . گابريل گفت : « نعلتي ! »
نمي توانست تحمل كند . تصميم گرفت همانجا خودش را خلاص كند . اصلاً وقتي كه
تكه تكه مي شد ، ديگر چه فرقي مي كرد پاچه اش خيس باشد يانه ؟! اما زود پشيمان شد
. چون هم عمق فاجعه عميق تر از اين حرفها بود و هم اينكه چطور مي شود انتظار داشت
كه ژنرال به سمت سربازي بيايد كه خودش را خيس كرده است ؟ آن پسر بچه هاي تخس به او
نمي خندند ؟ بعدش هم احتمالاً قبل از اينكه ژنرال چيزي بگويد دو تا سرباز بخت
برگشته را مي فرستند سروقتش . از همه مهم تر اگر خوزه مي ديد چه ؟ چه تصميمي مي
گرفت ؟
اسباب بازي بعدي هم آسياب بادي نبود … نعلتي ! بچه ها دور پارك چرخيدند و سراغ
اسباب بازي سوم و چهارم و پنجم رفتند … نعلتي !
سوزش مثانه هر لحظه بيشتر مي شد . گابريل در جاي خود جابجا شد . با خودش گفت :
« دارم زيادي تكون مي خورم . الان خوزه مشكوك مي شه . » اما نمي توانست جلوي خودش
را بگيرد . مي خواست تحمل كند ولي نمي شد . چه كار بايد مي كرد ؟
ناگهان گرهبان چريك گابريل گارسيا دن كارلوس تصميمي انقلابي گرفت …
بچه هاي ژنرال مردي را ديدند كه به سرعت به آنها نزديك مي شود و فرياد مي زند
: نعلتي هاي كثافت ! بچه ها خيلي فرصت ترسيدن نداشتند چون … « اون آقا نعلتيه يك
دفعه برگشت و اونوركي دويد سمت دستشويي و بعد هم يكي با تير زدش ، بعدش هم آقاهه
تركيد … مامان ! بابابزرگ خيلي ترسيده بود ، ولي ما فقط خنديديم ! »
****
این بود داستان ما درباره تروریسم که برنده « پشم بلورین ! » شد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:43  توسط بنده خدا
|
« اگر يك
مرد از شنيدن اين خبر دق كند و بميرد ، جاي شماتت ندارد ...»
مولا علي
و ما دق كرديم و مرديم ، آنگاه كهشنيديم برادري خواهر 12 ساله اش را از باك
روزهاي نيامده كشت . و ما دق كرديم و خون بالا آورديم آنگاه كه شعار مي داديم و
فرياد مي زديم كه « هم انرژي هسته اي حق مسلممان است و هم تحريمهاي آن نامردها هيچ
تاثيري در ايستادگي ما نخواهد گذاشت » . و ما ايستاديم و ايستاده پوسيديم .
از جوانك پرسيدند : چرا خواهرت را كشتي ؟
گفت : من تنها نان آور خانه بودم ...وچه واژه مضحكي « نان آور !» اگر « نان » آورده
بودمكه نمي كشتمش !
گفت : ترسيدم از آينده اش كه من لقمه « ناني »
نداشتم براي او .
و گفت : غم نان اگر بگذارد ...
و ما دق كرديم و مرديم و همه در صفوف در هم فشرده
فرياد زديم كه : ما زنده ايم ، خوشحاليم ، خوشيم و ...
« غيرت » ... واژه نا آشنايي است برايمان . وقتي كه
« غم نان »داريم ... غيرت ؟! ما دق مي كنيم و مي ميريم ، اما نه در اثر شنيدن
خبرهاي مولايي ، ما در استقبال او دق مي كنيم . و او برايمان خبرهاي خوش مي آورد ،
ما خوش خوشانمان مي شود . ما مي ميريم برايش و او مي خندد به ما ، به دوربين !
اين لباس شرف است ... كدامين شرف ؟ ما سالهاست كه
مرده ايم . و هق هق هيچ گريه ايتسلايمان
نخواهد داد . اين روزها خبرهاي خوش بسيار داريم و نيازي نمي بينيم كه با چند خبر
بي اهميت نشئگي مان بپرد ! به ما چه كه پسري خواهركوچك معصومش را از ترس بي آبرويي
فردا كشت ! به ما چه كه پيرمرد فقط يك هفته مانده بود كه نوبت وامش برسد و خانه
دار شود . در كوچه ي ما نان گران نيست و گوشت گران نيست و كوفت گران نيست و زهر
مار هم ...
حال ما خوش است ؟ به راستي حال ما خوش است و ما
داريم از خوشي « دق مي كنيم و مي ميريم ؟! » غيرت ؟! چه واژه نا آشنايي !
در شهر ما همه پيرزنهاي گدا مي توانند سوار پله هاي
برقي پلهاي عابر بشوند ، و بشوند شهروندان متمدن . شهروندان متمدن در درياي بيكران
نفت و نان و عشق و موتور هزار ! روزهاي خوش در راهند ... فوق العاده ، فوق العاده
بشتابيد كه از دست رفت خواهر كوچك 12 ساله ام .
و من روي سنگفرشهاي قرمز شهرم ، زير تلويزيونهاي
بزرگ شهر ، پاي خبرهاي افشاي پشت پرده ي گراني ها ، برخورد با مفسدين اقتصادي ،
بودجه هاي اشتغال زايي زود بازده ... فوق العاده ، فوق العاده ... صدايي كه هم
اكنون مي شنويد آژير قرمز است . مواظب خواهرهاي كوچكتان باشيد .
ببيخشد برادر ! گفتي كدام لباس ؟
و تو حرف مي زني و حرف مي زني و حرف مي زني . و
مشكلات ما حل مي شود و ما « دق مي كنيم و مي ميريم »
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:48  توسط بنده خدا
|
روز اولی که دیدمش ... عجیب بود و اثیری . توی جلسه دفتر شعر آمد و نشست بین بچه ها . وقتی استاد جلسه _ آقای اسرافیلی _ خوش آمدش گفت ، تازه فهمیدم که او کیست . جالب بود سر حال تر از آنی بود که شنیده بودم و خوانده بودم توی روزنامه ها . بچه ها شعر خواندند و او حرف زد ، بی تعارف و ریا . دنبال آن خطی در چهره اش می گشتم که دلم را ربوده بود ، نیافتمش ! چقدر حیف شده بود که نوبت من گذشته بود ...
**
حالا هر هفته 5 شنبه ها با کفش پاره و لباسهای جنوب شهری ام کوچه های قیطریه و قلهک را زیر پا می گذاشتم برای دیدنش! وای از روزهایی که نمی آمد و هزار وای دیگر از جمله های مبهمی که بزرگترها می گفتند از حالش و باید آن میان چیزی دستگیرم می شد .
**
کدام خط ؟ به راستی کدام خط توی صورت آدمی است که مهربانش می کند وزیبا ؟ چطور می شود که دوست داشتنی می شود کسی ؟ آن خط را نمی یافتم ولی می دانستم که وجود دارد . چه کسی بودی ؟ مهم نبود ! کافی بود به سمتش می رفتی سوالی از او می پرسیدی ، همین . آنگاه بود که فکر می کردی که شاید روزی ، روزگاری می شناختت که اینطور صمیمانه پاسخت می گوید و ساعتها شاید طول می کشید تا تو غریبه ای را که شاید برای آخرین بار می دیدت راهنمایی می کرد یا هر چه !
**
نمایشگاه کتاب ، غرفه انجمن شاعران . نشسته روی صندلی ای و حال خوشی ندارد . یکی داخل غرفه می شود . عاقله مردی است . به طرفش می رود و سلامش می کند . برمی خیزد و پاسخ می گوید . مرد می گوید : معلمی است که از مازندران آمده است ، نمی نشیند . اصرارهای معلم میانه سال فایده ای ندارد . می گوید : شما معلمان روی سر ما جا دارید ! نیم ساعت ایستاده سخن می گویند .
**
خواستیم بزرگداشتی برایش بگیریم . می دانستیم که خطر می کنیم و می دانستیم که او به کنگره ها و شبهای شعر کم می آید ، چه رسد به بزرگداشت خودش. هیچ نهادی حاضر نمی شد به چند « بچه » سالنی بدهد که ادعا داشتند « قیصر امین پور » مهمانشان خواهد بود . یکی گفت : « ... » و « ... » هم نتوانستند او را دعوت کنند آن وقت شما ...
علیرضا رفت جلو . گفت که جلسه ای داریم _ و چه کسی جرات داشت که بگوید « بزرگداشت » ؟ _ و می خواهیم شما را دعوت کنیم ... گفت : خیلی دوستت دارم ولی نمی آیم . علیرضا گفت : شاعران مطرح کشور خواهند آمد . گفت : معذورم بدارید . علیرضا گفت : ما صحبت کرده ایم و قرار گذاشته ایم . گفت : نه ! و نه بود و همین .
جلو رفتم و گفتم : استاد ! راستش را بخواهید ما چند تا بچه مدرسه ای دعوت کرده ایم و گفته ایم که هفته بعد قیصر امین پور ، همانی که اسمش را توی کتابهای درسی تان دیده اید را خواهید دید . حالا نمی دانیم به آنها چه بگوییم .
گفت : جلسه کی است ؟
**
وقتی پارچه نوشته « بزرگداشت قیصر امین پور » را دید ، اصرار داشت که پارچه را بکنیم . به هر حال ما به او رو دست زده بودیم ! سخنرانی کرد و سالن آمفی تئاتر کتابخانه دولت آباد برای اولین بار سه برابر ظرفیتش پر شد . با پول بچه های « گروه ادبی کرک » هدیه ای برایش خریده بودیم . موقع اهدا ، استاد سکه را دوباره به بچه ها هدیه داد . آن روز هیچ شاعر مطرح کشوری نیامد و هیچ پاکتی رد و بدل نشد !
**
یک ماه دیگر موقع عروسی ام بود . سفری با شاعران و خانواده های آنها به شیراز و اصفهان داشتیم . خیلی از بزرگان بودند و ما در آن میانه نخودی ! با بدبختی هر چه تمامتر سی هزار تومان سفر را جور کردم . توی اتوبوس از قرض و قوله هایم گفتم و از بی پولی عروسی و ... گفت : من هم وقتی که می خواستم عروسی کنم هیچی نداشتم . هر چه این طرف و آن طرف رفتم تا حق التحریرها و حق التالیفهایم را بگیرم ، نشد که نشد . برخی « شاعران مطرح کشور » هم خودشان را زدند به همان کوچه معروف و ما ماندیم و حوضمان !رفتیم حوضمان را فروختیم !!
یک موتور داشتم ، رفتم و فروختمش نود هزار تومان و با همان پول موتور عروسی کردم ! حالا تو هم ناراحت نباش ، موتور سواری که دولا دولا نمی شود ! با همین پولت یک عروسی مختصر بگیر .
گرفتم و رویم نشد که دعوتش کنم . ای کاش می کردم ...
**
این مطلب پارسال در مجله راه چاپ شد .
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:51  توسط بنده خدا
|