تبليغاتX
صعب روزی - باران که گرفت ...

صعب روزی

زیرکی را گفتم این احوال بین ، خندید و گفت / صعب روزی، بوالعجب کاری ،پریشان عالمی

باران که گرفت ...

باران که گرفت ، می روم

از کوچه های لخت

از خیابان هایی که رد هیچ پرنده ای بر خویش ندارند

و هیچ وقت کسی

دست بر شانه ی دیگری نینداخته

در پیچ این گذرگاهها

هیچ عاشقی زیر آواز نزده است

*

( من فقط به دنبال پرنده ای می گردم )

پرنده ها بر سیم ها

خبرهای بدی برای تو دارند

پرنده ها

پرنده ها

و آن ابرها

که هیچ وقت نمی باریدند

این باران آخرین است

و ابرها را انگار

سر باز ایستادن نیست

*

می گذرم

می گذرم

پیاده روها را یک به یک

خیابانهای نئونی را

و همچنان از آفتاب خبری نیست …

آه … ای روزهای روشن فروردین !

این سردترین زمستان است 

و استخوان های من

سردترین نقاط  زمین

گاهی زمین با تو سخن می گوید

و تو

هنوز در حساب ابرها و باران هایی

گوش کن ؛ زمین با تو سخن می گوید :

مهربان !

هر کجا که هستی

مواظب دلت باش !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 23:35  توسط بنده خدا  |