باران که گرفت ...
باران که گرفت ، می روم
از کوچه های لخت
از خیابان هایی که رد هیچ پرنده ای بر خویش ندارند
و هیچ وقت کسی
دست بر شانه ی دیگری نینداخته
در پیچ این گذرگاهها
هیچ عاشقی زیر آواز نزده است
*
( من فقط به دنبال پرنده ای می گردم )
پرنده ها بر سیم ها
خبرهای بدی برای تو دارند
پرنده ها
پرنده ها
و آن ابرها
که هیچ وقت نمی باریدند
این باران آخرین است
و ابرها را انگار
سر باز ایستادن نیست
*
می گذرم
می گذرم
پیاده روها را یک به یک
خیابانهای نئونی را
و همچنان از آفتاب خبری نیست …
آه … ای روزهای روشن فروردین !
این سردترین زمستان است
و استخوان های من
سردترین نقاط زمین
گاهی زمین با تو سخن می گوید
و تو
هنوز در حساب ابرها و باران هایی
گوش کن ؛ زمین با تو سخن می گوید :
مهربان !
هر کجا که هستی
مواظب دلت باش !