باز هم پیر ما ...
شب سه شنبه نمی دانم چه شد که یکباره دستم رفت طرف تلفن و ...عادت داشتیم و عادت داشت به زنگ زدن های به موقع و بی موقع . ما شاگردان سر به هوا و جوان و جاهل ، خیلی وقت ها بی توجه به شرایط پیرمرد گوشی تلفن را بر می داشتیم و گاه ساعت ها با او حرف می زدیم . استاد با حوصله از حال و اوضاع مان می پرسید . به دقت به حرف هایمان گوش می داد و ... ما هیچ وقت ملاحظه استاد را نمی کردیم .
یکی گفته بود : پیرمرد چشم ما بود ، و حالا منوچهر احترامی چشم ما بود. گروه جوان هایی که حالا هر کدام ادعای طنز نویسی داشتند و وای چه حوصله ای می خواست سنگ صبور شدن برای تمام این جوانان تنگ حوصله !
گفتم که شب سه شنبه بود ، یعنی درست همان شبی که ... صدای خانمی از آن طرف خط آمد . یک لحظه فکر کردم اشتباه گرفته ام . با تردید پرسیدم : منزل استاد احترامی ؟! پاسخ « بله » ی پشت خط بیشتر متعجبم کرد . استاد تنها با مادرشان زندگی می کردند ، یعنی خودشان کجایند ؟ ادامه دادم : استاد تشریف دارند ؟ و پاسخی سرد و غریب : نخیر ، تشریف ندارند ، شما ؟ خودم را معرفی کردم و گفتم که سلام مرا به استاد برسانید .
پیرمرد درد می کشید ؛ شاید هم نمی کشید آن لحظات . می سوزم ، می سوزم وقتی به آن دقایق فکر می کنم . دقایقی که آتش شک به جانم افتاده بود از آن جواب های غریب . حالا فکر می کنم به آن دقایق ، به آن ساعت ها که توی رختخواب خوابم نمی برد . و آن باران ، باران غریبی بود . قلبم درد گرفته بود ، درست مثل منوچهر احترامی .حیف که می دانستم ، دریغ که سر بر بالش گذاشتم . و آن ساعت های عذاب آور شب ...
صبح آمد اما دریغ که پیش از هر سوالی ، پیامی آسمان را بر سرمان خراب کرد . پیرمرد رفته بود ، با همه مهربانی هایش ، با همه سنگینی غم هایی که ذره ذره روی دوشش گذاشته بودیم ، با همه لبخندهایش که پشتمان را گرم میکرد . پیر ما رفته بود و ما جوان های جاهل حالا باید حسرت روزهای رفته را می خوردیم . چه بارانی می بارید . ندانستم که طوفان قلب من سهمگین تر بود یا هوای آن روز تهران .
**
ضمیمه ادب و هنر روزنامه اطلاعات * پنج شنبه اول اسفند ۸۷
